آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شب نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه که یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند ..........
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک
ميمونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي
حرفمون رو نميفهمه ........
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها
اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه
بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو
که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش
لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی
یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و
تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و
حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی
رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی
اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه
کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری
اما ببینی چشماش داد می زنه که
دلش ماله یکی دیگس .... و تو... همیشه تنهایی !!!
