تبليغاتX
يا علي گفتيم عشق آغاز شد.،

يا علي گفتيم عشق آغاز شد.،

دلدار عشق

دوستت دارم من ......ر ه جان

شدم مثل عروسك ...

با دو تا چشم شيشه ای ...

با يك نگاه ثابت ...

                 ولــــــــــــــی !

نمـی خوام با فشار هر دستـی بگم: دوستت دارم ...!

دلم حالش خوشه

اصلآ بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه

                               گاهی میترسم بمیره                                کاری ازعلي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:54  توسط علی یوسفی  | 

رهایی وآزادی

من نگویم که

 مرااز قفس آزاد

کنید

 قفسم برده به باغی دلم شادکنید  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 21:46  توسط علی یوسفی  | 

بوی سیب

تقدیم به ماه بنی هاشم

 

کسی میبرد سوی خیمه ها نعش نگاهت را

    و در جام  شفق می ریخت طعم تلخ آهت را

 

تو زانو میزدی به خاک و پشت آب خم میشد

و می بوسید لب های عطش چشم سیاهت را

 

تو در رقص جنون و مشک اشک افشان و دل بی تاب

چه زیبا یاوری کردی امیر بی سپاهت را

 

کبوتر های دستت را که پردادند نالیدی

بیا خورشید تنـهایم بیا کشتند ماهت را

 

و آن سوتر بدون جذبه دستان سرسبزت

به قربانگاه میبردند تنها تکیه گاهت را

 

 ببین پروانه های تشنه ات در دشت می چرخند

و معصومانه می جویند آغوش پناهت را

                                                                       

در اوج لحظه های شوم  و حسرت جان دادی

کسی میبرد سوی خیمه ها نعش نگاهت را

 

˙·▪●ღ●▪·˙Marziyeh˙·▪●ღ●▪·˙

 

تو را میخوانم یا حسین ...که به درگاهت تقرب جوویم ... تا کمکم کنی ...

 آنگاه به خــــدا برسم وطلا شوم...

 یا حسین مرا هم به خانه ات دعوت کن برای همیشه تا به تو تکیه کنم و توکل تا انتها

 نگران محرم نیستم که آن روز همه به خانه ات مهمانند

 نگران روزهای بیرون از محرم وصفرم ...روزهایی که خواص مهمان تو اند...

 آن روز من کجایم؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:4  توسط علی یوسفی  | 

آخر دنیا

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شب نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان  به خدا آخر دنیاست بخند ..........

وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک 

ميمونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي

حرفمون رو نميفهمه ........

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها

اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه

بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو

که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش

لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

سخت ترین دیدار.... دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی

یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و                         

تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و

 حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی

رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی

 اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه

کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری

 اما ببینی چشماش داد می زنه که

دلش ماله یکی دیگس .... و تو... همیشه تنهایی !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:58  توسط علی یوسفی  | 

شبها که چشم مست تو پر ناز می شود

                            یعنی گره ز کار دلم باز می شود

                                  سازِ غمِ کلامِ تو شیوا و دلپذیر

                                 در خلوتِ شبانۀ من ساز می شود

                                    با قصه های روشنِ باران طلوعِ صبح

                            در من سرودِ عشق تو آغاز می شود

                        نقش نگاه گرمِ تو در ذهن سردِ من

                  کم کم بَدل بصورت یک راز می شود

              یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر

             دل با غم فراق تو دمساز می شود

               با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی

                    بر بام و بر درخت هم آواز می شود             

                           وقتی رَوی زپیشم و تنها شود دلم 

                             آن وقت پای غم به دلم باز می شود.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:38  توسط علی یوسفی  | 

تك ستاره زندگيم

 

وقتي ستاره ي من شدي ، هيچ تلسكوپي هنوز تو را نديده بود و كشفت نكرده بود.

وقتي كهكشان من بودي ، هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود.

وقتي مجنونت شدم ، صحرا هنوز افتتاح نشده بود.

وقتي تو زيباي من شدي ، هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا ناشناخته بود.

وقتي دروازه بان دروازه ي دلم شدي ، هنوز خط هيچ دروازه اي را نكشيده بودند.

وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز كسي درست نمي دانست دايره چيست.

وقتي رنگين كمان صدايت كردم ، همه به آن چيزي كه بعد از باران در مي آمد ميگفتند::

مهمان هفت رنگ نا خوانده!


وقتي صدايت كردم ، هنوز كسي معني انعكاس صدا در كوه ها را نمي فهميد ، من در كوه صدايت كردم و همه

 از صدايي كه برگشت ترسيدند و من شادمان شدم از اينكه هيچ رقيبي تو را از من نخواهد دزديد .

وقتي عاشقت شدم ، همه خواب بودند.

وقتي بدرقه ات كردم ، آنهم با اشك ، هيچ كس اشك را دليلي براي بدرقه نمي دانست و هيچ كس توي

چشمانش يك مرواريد گريه هم نداش.

وقتي پيدايت كردم ، همه گُم شده بودند.

وقتي دنياي من شدي ، همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان.

وقتي ديوانه ات شدم ، تصور همه از ديوانه كودك سنگ به دستي بود كه خشم ِ چشم ِ درشت و سنگ ِ بزرگ ِ توي دستش همه را مي ترساند.

وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم ميزند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند ... بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن ِ بسيار است كه انسان چوب مي شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:59  توسط علی یوسفی  | 

دل تنگئ

اتلا متل ستاره گلم دوسم نداره

 نه اس مس نه یک زنگ

 دلم شده تنگ تنگ

اتل متل آسمون من بدو تو مهربون تومثل  گل من از گِل من زشت زشت تو خشگل

 اتل متل ی خورشید کی از

دلت منو چید این همه دوری از من کی این روزارو می دید

 اتل متل خدافظ خوندم تو فال حافظ

                                                  

نگات شده سرد سرد جدای پرپرم کرد.    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:30  توسط علی یوسفی  |